تبلیغات
...عاشقان شیطانی... - خاطره(1)
خاطره(1)

الان تو بوشهرم یه خونه اونجا داریم مخصوص خودمون کیانا و خانوادش هم با ما اومده بودن الان تو هتلن ببین امروز چی شد امروز صبح یکی همچین صدام میزد که میشه گفت اسممو رگبار می بست از ترس چشمامو بازکردم دیدم بله روانی بیخ گوشه منه(سینا البته اسم واقعیش سامانه صداش مسزنیم سینا چون خودش خواست)این روانی از وقتی کنکورو داده اینجوری خل شده و اسم هرکی رو رگبار میبنده:سایه سایه سایه سایه سایه سایه سایه سایه بلند شوووووووووو سایه سایه سایه سایه سایه سایه

آقا منم هرچی دم دستم بود پرت میکردم سمتش حالا ساعت زنگ دار کتاب های هری پاتر که دیشب چهار تاشو خوندم دمپایی خودکار دفترچه موبایل باران داده به من که استفاده کنم گلدون و... برام مهم نبود بابا منو میکشه یا باران یا مامان یا کارگر خونمون بانو خانم در هر صورت تنها چیزی که از خدا میخواستم کشتن این سینا بود که مخ برام نذاشت د بدو که فرار کرد با همون لباس خواب کلید سل به رنگ آبی(موسیقیدانان میدونن چون من گیتار میزنم)و دمپایی به دست و موهای آشفته دنبالش افتادم مگه زورم بهش میرسه آقا احسان هم از کلاس ورزشی صبگاهی برگشت نفهمیده بود چی شده هی داد میزدم:سینا  رو بگیر.اینم عین بز منو نگاه میکرد هیرادم که با اون نامزدس رفته بود بیرون ای خداااااا یعنی قشنگ تا من بالا نیارم این دوتا دست از سرم بر نمیدارن خلاصه اگه احسان جلومو نگرفته بود فکر میکنم سینا الان تو بیمارستان بود و در حال مرگ و دکترا هم همزمان در حال عمل و گچ گرفتن دست و پاش کم کم آروم شدم رفتم تو اتاقم ای بابا این باران هم وقت پیدا کرده بود ای سر و صدا میکرد و موبایلشو میخواست صداشم که قمر در عقرب خوب مامان و بابا و بانو خانم رو میتونستم کاری کنم ولی بارانو کجای دلم بزارم که گوشیش شارژ نداره رفتم سراغش دیدم ای وای دریغ از یک درصد فکر کنم فاتحم خوندست و فردا شماها باید بیاین حلوا و خرمامو بخورید نه آقا من اصلا حوصله ی داغ دل کسی رو برای خودم ندارم د بدو درو قفل کن دیگه درم قفل کردم دیگه هیچی تو اتاقم برای اینجور مواقع خوراکی قایم کرده بودم کمدمو باز کرد و داخل ساک ورزشیم خوراکی بود اونم چیپس تند و سرکه ای و کیک براونی و دونات و بطری آب معدنی گرم شده ولی قابل خوردن لواشک کیوی ترش و بفک چیتوز که سید دوست داره و ادامس بلوبری تریدنت هیچی دیگه موبایل بارانو زدم شارژ خودمم دو تا دونات برداشتم و مشغول خوردن شدم یهو دیدم  از لب تابم که آورده بودم و که از دیشب روشن و در حال دانلود انیمه بود پیغام از تلگرام که توش دانلود کرده بودم میاد ای وای کیانارو کجای دلم بزارم باران کم بودا از دیشب در حال دعوا با من بود یهو آخرین اسشو داد:دارم میام خونتون

اس دادم:نه نیا فاتحه ی من خونده شده دیگه تو نیا میمیرییییی

اس داد:چرا

من:این باران گوشیش شارژ نداره ازم کینه ایه بدجور

اینم چند تا ایموجی خنده میفرسته میگه:دارم میام

یهو حس کردم اتاقم یه جوری جورایی تاریک شده نگاه با پنجره کردم همچین عربده ای زدم فکر کنم اسمم یادم رفته بود باران از نرده بوم اومده بود دم پنجره و خون خوار نگام میکرد د بدو الفراااااار قفل درو باز کردم رفتم پایین احسان داشت نسکافه میخورد یهو نسکافه پرید تو گلوش همش جیغ میزدم:کممممممممممک

اینم ترسید و ملاقه رو برداشت و گفت:چی شده؟دزد؟مارمولک؟مار؟(تو بوشهر مار و مارمولک فراوونه)

اینم قیافش دیدنی بود گفتتم:نه خنگه این بارن با قیافه ی خون خوار تو اتاقمه کمکم کن زنده بمونم

با من اومد تو اتاق دیدکم باران هم زار میزنه هم میخنده هم آه ناله میکنه که ای خدا چرا موبایلم و اینا کف اتاق زانو زده بود و موبایلشو ناز میکرد!!!سینا هم اومد:آقا مطمئنید باران خودمونه؟خواهشا تیمارستانی نباشه ها

صدای زنگم بلند میشه ای بابا اینو باز دیگه کجای دلم بزارم کیانا اومده سینا هم بدو بدو درو باز کرد والا جوری که سینا تعریف کرد فکر کنم تو کیفش چاقو چسب ملاقه کفگیر و غیره هتل بود آقا من موندم مگه میخوایم دزد اسیر کنیم تازه احمق هم طناب بابامو آورده هم کبریت که طرفو با این قدر شعله آتیش بزنه سینا که داشت میترکید منم که پشت سر احسان از ترس میلرزیدم کیانا هم یک دست کفگیر داشت یه دستم ملاقه بارانم که نمیشه توصیف کرد این وسط احسان هاج و واج نگامون میکرد شانس اوردیم مامان و بابا بیرون بودنا وگرنه اونا هم به فهرست مریضامون که راهی بیمارستان بودن اضافه میشدن آقا خلاصه این بارن هی متلک میپریوند و هر وقت یاد گوشیش میوفتاد منو میز حالا هی بگین ما بدبختیم

[ 1396/04/24 ] [ 10:48 قبل از ظهر ] [ . . .♪:.额提卡.:♪. . . ] [ اهم نظز بده () ]
آخرین مطالب